


خاطره ات را از اولین بوسه بگو(3)
جمیله
یادم هست من تازه بالغ شده بودم و کم وبیش چیزهائی می فهمیدم وچون درخانه ما کسی نبود ،خریدبعضی از ارزاق خانه به عهده من بود ومن چادرسرم می کردم وگاهی برای خریدنان یاچیزهای دیگر به کوچه می رفتم .
آن روز نیزنان خریده بودم وداشتم خانه می رفتم که دفعتا متوجه شدم پسرهمسایه مان ازجلو می اید .
کوچه خلوت بود ومن به سرعت قدم هایم افزودم تازودتر به خانه برسم که او یکباره جلوی من ایستاد ونگاهم کرد .خواستم چیزی بگویم و خودم را کناری بکشم که او یکدفعه مرابغل کرد و بوسید .نان از دست من افتاد ومن جیغ زدم و او فرار کرد .من با عجله خم شدم تا نان را از روی زمین بردارم که متوجه شدم یکی از همسایه ها ازخانه بیرون آمده وگوش آن پسر را گرفته به شدت می کشد .آن همسایه پدرآن پسرک بود که چون احساس کرده بود پسرش بالغ شده ،همان هفته برایش زن گرفت واولین کسانی را هم که به مجلس عروسیشان دعوت کردند ،من ومادرم بودیم .
اطلاعات هفتگی / بهمن ماه 1351 / شماره 1622
توضیح :ببخشید این بار وبلاگ را باتاخیرآپدیت کردم .به آنفلونزا مبتلا شده بودم وحالم خوب نبود .این وبلاگ ازطریق برخی شرکت ها فیلترشده است .اگرکاملا فیلترشد آدرس جدیدوبلاگ را از طریق وبلاگ "پدرام "عزیز ودیگر دوستان به اطلاع می رسانم