

خاطره ات را از اولین بوسه بگو (قسمت پنجم )
شهنازتهرانی
درحدود پنج سال پیش بود که این حادثه درزندگی من اتفاق افتاد .من و او تا آن روز فقط دوستی و آشنایی ساده ای داشتیم وهیچ رابطه ای میان مانبود . آن روز دونفری توی اطاق ایستاده بودیم وباهم حرف می زدیم .صحبت های مادرباره همه چیزبود جزعشق . اما نمیدانم چه شد که او یکباره جلو آمد و مرا درآغوش کشید و بوسید .ناگهان حس کردم که تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن وآنوقت تمام تنم داغ شد ودرچنین حالتی بودم که او بمن گفت مرا دوست دارد وپس از اولین بوسه بود که مسیرزندگی من عوض شد
اطلاعات هفتگی / بهمن ماه 1351/ شماره 1622
خاطره ات را از اولین بوسه بگو (قسمت چهارم )
فروزان
آن زمان من برای مدتی به اهواز رفته بودم وخانه یکی از افرادفامیل بودم .آن روز من داشتم کنارکارون قدم می زدم که دفعتا دیدم او دارد می اید . وقتی کنارمن رسید گفت دلت نمیخواد کمی بلم سوارشویم ؟من پیشنهادش را قبول کردم باهم سواربلم شدیم .اوکنارمن نشسته بود وبرایم حرف می زد ودراین حال مرابوسید .اما وقتی میخواست سرجایش بنشیند ،نتوانست تعادل خودش را حفظ کند و توی آب افتاد .من درشور وهیجان بودم وهیچ نمی فهمیدم در اطرافم چه میگذرد واگراوفریاد نمی کشید ،من ساکت می ماندم وبخود نمی آمدم .باکمک "بلم چی " اورابیرون کشیدیم وباهم به ساحل آمدیم وتاساعتها قدم زدیم تالباس اوخشک شد ،اما من درتمام لحظه هایی که کناراوبودم ،دلم میخواست بازهم آن صحنه تکرار می شد واو مرا می بوسید .آخر من تا پایان آن روز مست بوسه او بودم .
اطلاعات هفتگی /بهمن 1351 /شماره 1622

خاطره ات را از اولین بوسه بگو(3)
جمیله
یادم هست من تازه بالغ شده بودم و کم وبیش چیزهائی می فهمیدم وچون درخانه ما کسی نبود ،خریدبعضی از ارزاق خانه به عهده من بود ومن چادرسرم می کردم وگاهی برای خریدنان یاچیزهای دیگر به کوچه می رفتم .
آن روز نیزنان خریده بودم وداشتم خانه می رفتم که دفعتا متوجه شدم پسرهمسایه مان ازجلو می اید .
کوچه خلوت بود ومن به سرعت قدم هایم افزودم تازودتر به خانه برسم که او یکباره جلوی من ایستاد ونگاهم کرد .خواستم چیزی بگویم و خودم را کناری بکشم که او یکدفعه مرابغل کرد و بوسید .نان از دست من افتاد ومن جیغ زدم و او فرار کرد .من با عجله خم شدم تا نان را از روی زمین بردارم که متوجه شدم یکی از همسایه ها ازخانه بیرون آمده وگوش آن پسر را گرفته به شدت می کشد .آن همسایه پدرآن پسرک بود که چون احساس کرده بود پسرش بالغ شده ،همان هفته برایش زن گرفت واولین کسانی را هم که به مجلس عروسیشان دعوت کردند ،من ومادرم بودیم .
اطلاعات هفتگی / بهمن ماه 1351 / شماره 1622
توضیح :ببخشید این بار وبلاگ را باتاخیرآپدیت کردم .به آنفلونزا مبتلا شده بودم وحالم خوب نبود .این وبلاگ ازطریق برخی شرکت ها فیلترشده است .اگرکاملا فیلترشد آدرس جدیدوبلاگ را از طریق وبلاگ "پدرام "عزیز ودیگر دوستان به اطلاع می رسانم